مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

49

زينت المجالس ( فارسى )

از صولت او گريزان شدند ناگاه جوانى از گوشهء در آمد هردو گوش شير را محكم بگرفت و شير را مانند روباه عاجز ساخته نگاهداشت تا شيربان دررسيد اينمعنى بپادشاه رسيد فرمود تا از حال و نسب او تحقيق نمايند جوانگفت من مردى كفشدوزم و مدتيست تا سلطان محبت دختر عم شهرستان دلم را تسخير كرده شحنهء عقل را معزول كرده است و بجهة تنگدستى و عدم هستى صورت مراد در آينهء مرام جلوه‌گر نميگردد امروز نائرهء عشق بيشتر از پيشتر در اشتعال آمده نزديك بود كه خرمن وجود را خاكستر سازد انديشيدم كه اگر آبى برين آتش نريزم اينشعله دود از دودمان حيات برآرد لاجرم جرعهء چند از شراب كهن نوش كردم و لحظهء غم اشتياق فراموش كردم اكنون فرمان پادشاه راست جمشيد در تحصيل مراد جوان سعى فرموده او را بوصال رسانيد و فرمود كه تا ندا كردند كه شراب چندان خورند كه شيرگير بوده باشند بالجمله چون چهار صد سال از سلطنت جمشيد بگذشت بخار پندار بكاخ دماغ او راه يافته دعوى الوهيت كرده لاجرم غيرت الهى او را از درجه شاهى بيفكند و سرداران ايران از اينمعنى برآشفته ترك خدمت جمشيد كردند و كمر ملازمت ضحاك بر ميان جان بستند و ضحاك ضميرى ( حميرى ظ ) از يمن با سپاه گران بايران آمده جمشيد بالضروره فرار برقرار اختيار نموده عاقبت بدست ضحاك افتاده بقتل رسيد گويند كه در حين قتل بر زبان جمشيد گذشت كه هركه دين را بزرگ ندارد دين او را هلاك گرداند مدت سلطنتش را بعضى پانصد و بيست سال گفته‌اند ذكر سلطنت ضحاك ضحاك متهورى بود بيباك و ظالمى سفاك در نسب او اختلافست برخى او را برادرزادهء شداد حميرى گويند كه بهشت ساخته و فرقهء او را برادرزادهء جمشيد ميدانند اما عقيدهء مسود اوراق آنست كه ضحاك خواهرزاده جمشيد و برادرزاده شداد است . قضا كرده ملك اقاليم سبع * مقرر بضحاك بهرام طبع . اساسى كه آن دشمن دين نهاد * نه بر وجه شاهان پيشين نهاد در ايام او اينسخن عام بود * كه ايام او شر ايام بود او را بيورسب ميگويند يعنى صاحب ده هزار و چون همواره ده هزار اسب در طويلهء او جو ميخوردند به اين لقب ملقب گشته و عجم لفظ ضحاك را معجم ساخته ده آك گفتند يعنى خداوند ده عيب و آن عيوب اينست : قلت ، حيا قصر قامت ؛ كثرت